میدونم دیر کردم
با نام و یاد خدایی که آفرید ما رو برای کمک به دیگران
سلام به تک تک عزیزانم که این مدتی 3 ماهی که از نت دور بودم اومدید سر زدید و حالی از منه بی معرفت گرفتید . ممنونم انشا الله یه روز جبران تمام زحمت های شما رو بکنم.
چطورید؟ خوبید؟ انشاالله
تعطیلات سال نو هم تموم شد راستی فراموشم شد عید هموتون مبارک باد
کیا برای من سال نو موقع تحویل سال دعا کردند راستشو بگویید خجالت نکشید اگه دعا نکرده اید عیبی نداره من که ناراحت نمیشم از دستشون ولی من برای تک تک شما ها دعا کردم قبل از تحویل سال هم 2 رکعت نماز خواندم به نیابت تموم دوستام عزیزانم انشاالله سالی خوب و سرشار از موفقیت داشته باشید.
شاید دوست داشته باشید بدونید این مدت محسن کجا بوده کجا رفته بود که نمییومد شرمنده همه هستم اگه از من نپرسید این سوالو چون جواب قانع کننده ای شاید نداشته باشم نه نه نه فکر نکنید رفته بودم دنبال تفریح و خوشی نه به خدا این مدت فقط رنج بوده فقط رنج چیزی دیگه نبوده هنوزم هست ولی چیکار میتونم بکنم باید تحمل کنم چون خواست خداست میدونم داره بدجوری امتحانم میکنه نمیدونم شاید راه صحیح رو جلو پام داره میذاره شاید داره بهم میگه محسن داری راه رو اشتباه میری شاید... نمیدونم خدا فعلا داره تمام مهره هایی که داشتم برای رسیدن به هدفم رو ازم داره میگیره داره میبرشون به سوی خودش ....
این مدت اتفاقهای بد که برایمون افتاد کم نبود بدترینش همین اواخر سال بود که واقعا عیدی خوبی بود که خدا گذاشت تو دستم عیدی که هیچ وقت فراموشش نمیکنم عیدی که تا ابد تو دلم میمونه .......
بار ها میخواستم جبران کنم کار خدارو و جواب تمام زحمتهاشو بدم ولی نشد ترسیدم ....
ترس از خودم ؟! نه به خدا .... ترس از خانواده .... ترس از بعد دادن هدیه .... که چه خواهد شد ..... کیا از دادن هدیه شاد میشوند ... کیا ناراحت ..... البته میدونم ناراحتی اون بیشتر از شادی اون هست ....
به هر حال نشد ... چرا دارم حرفشو میزنم ....
راستشو بخواهید بد جوری این مدت گرفتار بودم میخواستم براتون آپ کنم ولی هر موقع که اومدم یه مشکلی پیش می اومد مثلا میخواستم برای تولد خودم آپ کنم ولی نشد دست بعضی از بچه ها درد نکنه یادشون بود تبریک گفتند مرسی .. برای بهار نوروز می خواستم آپ کنم اینم نشد برای چندین مناسبت ولی ....
الانم که میخواهم یه چیزی بنویسم نمیدونم از کجاش بنویسم میترسم بنویسم داد و فریاد بعضیا بلند بشه بگویند محسن باز شروع کردی باز از این حرفا زدی خودمم دوست ندارم حرف بزنم در اون مورد ها دست خواهر گلم درد نکنه{ اسم از کسی نمی اورم شاید دوست نداشته باشه نامی از اون ببرم} گفت که محسن حیف این وبلاگ نیست که بخواهی با این حرفهای بیهوده خرابش بکنی این همه وبلاگ هست این همه ادم هست در اون مورد ها حرف میزنند چرا تو هم میخواهی راه اونها رو بروی چرا یه راه حل خوب برای خودت پیدا میکنی چرا یه روشی خوب انتخاب نمیکنی چرا یه چیزی نمینویسی که به سود دوستات باشه به نفع اونها باشه حرفهای .... فقط باعت دلخوری و ناراحتی میشه نزن منم قول بهش دادم که راهمو درست بکنم برای همین چیزی حرفی نمیزنم تو خودم میریزم که یه جوری باهاشون کنار بیام دیشب اینقدر بهم ریخته بودم که در حال نماز خواندن 2 بار میخواستم از پشت بیوفتم اینقدر سرم درد گرفته بود بعد نماز رفتم تو حیاط نزدیک به نیم ساعت بدون اینکه بایستم دور حیاط میچرخیدم مثل این دیوونه ها تا کمی اروم شدم ... نمیدونم چه مرگمه این روزا همه اش افسرده ام باید راه حلی برای خودم پیدا بکنم محسنی که همیشه کمک حال عزیزاش بود حالا خودش گرفتار شده البته گرفتاری محسن فرق میکنه با همه دوستاش چون خودش باید حلش بکنه این بحرانی که تو اون قرار گرفته بدون اینکه از کسی کمک بگیره چون هر بلایی سرم میاد از خودمه ... از بی عقلی خودمه .... باید راهی براش پیدا بکنم .... محسن ، محسن همیشگی نیست .... باید برگردم به همون محسن ...راه سختیه می دونم ولی چاره چیه راه سخته که ادمو میسازه
درسته بچه ها ...
تنها خواهشی که از تک تک شما گلهای خوبم دارم دعاست
دعا برای ارامشم
دوستتون دارم مرسی
مثل ابرهای زمستون دلم از گریه پره
شیشه نازک دل ، منتظره تلنگره![]()
