تبليغاتX
معبد نیایش - قصه تلخ سادگی مو

معبد نیایش

 

نمي دونم از كجا شروع كنم قصه تلخ سادگي مو

 

نمي دونم چرا قسمت مي كنم روزهاي خوب زندگي مو

 

چرا تو اول قصه همه دوستم مي دارند

 

وسط قصه ميشه، سر به سرمن مي گذارند

 

تا بخواد قصه تموم بشه، همه تنهام مي گذارند

 

مي تونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم

 

مي تونم مثل همه يه عشق بادي بسازم

 

تا با يك نيش زبون بتركه و خراب بشه

 

تا بياين جمش كنند حبابه دل سراب بشه

 

مي تونم بازي كنم با عشق يا احساس كسي

 

مي تونم درست كنم ترس دل و دلواپسي

 

مي تونم دروغ بگم تا خودم را شيرين كنم

 

مي تونم پشت دلها قايم بشم كمين بشم

 

ولي با اين همه حرف ها باز منم مثل اونا

 

يه دروغگو ميشم ،هميشه ورد زبونها

 

يك نفر پيدا بشه به من بگه چيكار كنم

 

با چه تيزي اوني كه دوستش دارم شكار كنم

 

من با يك دست چي بفهمم ،چه كسي دوستم داره

 

تو دنيا اصلا عشق واقعي، وجود داره! وجود داره!

 

تو نباشي چشام برات گريونه

 

دنيا برام بدون تو زندونه

 

دستات اگه دستامو تنها بذاره

 

شب و روزم لحظه اي آروم نداره

 

تو كه بارون تو چشامو ميبيني

 

لحظه لحظه ها رو كنارم مينشيني

 

تو كه مثل بارون آرومم ميكني

 

تو نباشي دل منو خون مي كني

 

جز تو هيچ كسي درد عاشقي و

 

غصه هاي منو خنده هاي منو

 

لحظه هاي منو گريه هاي منو نديده و نشنيده و

 

وقتي تو نيستي من ميشم بين آدما مثل يك غربه و

 

تو هم همه ها گم ميشم دنبال تو ، دنبال تو

 

بعد ما هيچ كسي مثل من ،جا نميشه عشقش تو دلت

 

فقط بگو نا مهربون مثل ،‌ من كي ميشه عاشقت

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت21:48توسط محسن از هندیجان | |